
رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه «يارب، يارب» سحرگاهان، شور خاصى در خانه مترو ك دلم جارى مىكند و ترنم « اللهم انى افتتح الثناء بحمد ك» ، همه تشنگان جام وصلت را بىقرار كرده است .
من در ميان سيل اشك عشاق، دستهاى بىپناهم را به سوى آسمان بر مىدارم و ديده بر افق مىدوزم . لب باز مىكنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مىكند و اشك در خانه چشمانم حلقه مىزند .
با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمدهام و دست نياز به سوى تو دراز كردهام كه جز تو دستآويزى ندارم . آينه قلبم را سياهى گناه و آلودگى فراگرفته است و اسب تـك تاز نفس در وجودم جولان مىدهد . تو مرا آفريدى كه خليفه تو در زمين باشم و من اين موجودى كه شايستگى مقام خليفةاللهى را دارد تا حضيض ذلتسقوط كردم ... . اكنون در چاهى سياه و تاريـك، با قلبى سرشار از گناه و آلودگى و شرمسار از افعال و كردار خود، رو به سوى تو كردم و دست طلب به سوى تو دراز كردم ... ديروز وقتى باد هوس برگ و بار درخت وجودم را بر زمين ريخت، وقتى كه زمين سرسبز وجودم، در خشكسالى معنويت، به كوره راهى باير تبديل مىشد و از كمبود آب زلال معنويت ترك برمىداشت; وقتى اين تصاوير را در وجود ويران شدهام مىديدم، ندايى به من مىگفت:
بىتو سرگردانتر از پژواكم در كوه، گردبادم در دشت، برگ پاييزم در پنجه باد . بىتو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان، بىسر و بىسامان . بىتو اشكم، دردم، آهم ... آشيان برده ز ياد، مرغ درمانده به شب گمراهم . بىتو خاكستر سردم، خاموش، نتپد ديگر در سينه من دل با شوق . نه مرا بر لب بانگ شادى، نه خروش ... بىتو ديو وحشت هر زمان مىدردم!
چه آواى خوشى بود، آن آوايى كه اين جام سخن را به آهستگى در كام جانم فرو مىريخت و زمين تشنه وجودم حريصانه اين جام را سر مىكشيد . ابتدا كلمات برايم نامانوس بود و گنگ! ... آخر اين قلب سياه شده در اثر گناه و طغيان، اين زمين لم يزرع چه مىتوانستبپذيرد؟ ... زمين لم يزرع و باير دلم، دور شده از باران عشق الهى، در جستجوى قطرهاى هر چند اند ك و ناچيز از آب معرفتبود و حالا اين ندا در وجود من به سخن درآمده بود و زمين حريصانه اين قطرهها را مىبلعيد ... ندا بار ديگر جملات را برايم تكرار كرد: «بىتو مرغ درمانده به شب گمراهم» ! آسمان چشمانم به باران نشسته بود و آرام آرام مفهوم كلمات در قلبم جاى مىگرفت و حالا ... در اين واپسين نفسهاى خورشيد، در اين لحظاتى كه شفق با آخرين قطرات هستى خورشيد خونين گشته، من در حالى رو به سوى بارگاه كبرايايىات كردهام كه تمامى پيكر رنجور و نحيفم را ظلمات و سياهى سركشى و عصيان فرا گرفته است . در سنگستان زندگى، در تلاطم خوبىها و بدىها، بلم شكسته وجودم، در گرداب نيستى و هلاكت، بيش از پيش به جلو مىرفت تا به شهر غرور رسيد . من شهريار شهر غرور و تكبر بودم و نخوت و آز را در مجاورت كاخ سركشىام جاى داده بودم . آنگاه كه بر سرير حرص نشسته بودم و نخوت و آز برايم نغمه سرداده بودند، آن ندا در آسمان قلب زنگار گرفتهام زمزمه كرد: «يا ايهاالانسان ماغر ك بربـك الكريم» . سراسر وجودم به لرزه درآمده بود و پايههاى نااستوار تختسلطنتم لرزيد و در حال فرو پاشيدن بود . نمىدانستم به كدام سوى پناه ببرم و به كجا بگريزم كه مرا اميد نجاتى باشد، سرگردان و حيران و وامانده از كشاكش نفس و وجدان بودم كه نداى آسمانى بار ديگر زمزمه كرد: هر گاه در تلاطم امواج زندگانى اسير گشتى و راه به وادى نيستى بردى، قرآن بخوان . كتاب عشق را گشودم و خواندم: «ادعونى استجب لكم ...»
وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمدهام .
آمدهام تا قلب سياه شدهام را با نور كبريايىات جلا بدهى و سياهى را از آن پاك كنى . آمدهام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهىات به گلستانى از شور و عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مىگويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد . و من آمدهام تا دردهايم را برايتبگويم، كه تو خود گفتى: صد بار اگر توبه شكستى، بازآ! آمدهام تا سينهام را كه آينهاى استبا غبارى از غم و اندوه، پاك كنى . آمدهام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مىسازد ... آمدهام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست; كه همه فانىاند و تو باقى! آمدهام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . آمدهام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد: مىتوان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مىتوان از ميان فاصلهها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصلههاست . آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم، به كه ندا به من مىگويد: باز كن پنجره را، صبح دميد . و من پنجره شهر دلم را باز مىكنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مىفرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مىكشد و دستهاى بىپناهم آرام آرام بالا مىآيد و لبانم به نام تو متبرك مىشود . نامت را تكرار مىكنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مىكنم، لبانم به لبخندى گشوده مىشود و جانى تازه مىگيرد! ندا فرياد بر مىآورد «الا بذكرالله تطمئن القلوب» و قلب من آرامش مىيابد!
خداى من! با دست نياز آمدهام كه فقط تويى آن كه مىبخشايد، بعد از هر گناه و تويى كه مىتوانى دستم را بگيرى و مرا از اين منجلابى كه با دستخود براى جسم و جان فرسوده از گناهم درست كردهام، رهايى بخشى! در اين زمان كه عشق به شكوفه نشسته است، دستم بگير كه جز تو كسى ندارم و من تو را مىخوانم و تو مرا درياب كه به غير از تو مرا اميدى نيست .
در رمضان به درگاهت آمدهام، چرا كه رمضان يعنى «و نفخت فيه من روحى» در كالبد خاكى انسان . يعنى حلاوت وصلى دوباره با روح پاك عاشقى و شيدايى . يعنى در جستجوى نگاه بىقرار برآمدن و آن را يافتن . يعنى آن نگاه بىقرار شدن . در پى معشوق شتافتن و ذره ذره عشق را در رگ و پى وجود يافتن!
حالا من اين موجود آلوده به گناه، در اين ماه مهمانى كه تو ميزبان بندگانى، آمدهام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانهات نهادهام كه تو مرا از گرداب آلودگى نجات بخشى كه من «در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايىات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى! .»