صفحه نخست

ايميل ما

لينك آر اس اس

عناوین مطالب وبلاگ

طراح قالب

:: صفحه نخست
::
ايميل ما
:: لينك آر اس اس
::
عناوین مطالب وبلاگ
::
طراح قالب

 

آرشیو مطالب تماس با ما


نويسندگان :
:: آلاله شكسته

آمار بازديد :

:: تعداد بازديدها:
:: کاربر: Admin








پيام مديريت وبلاگ : با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، به وبلاگ من خوش آمديد .لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وبلاگ ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما در بهتر شدن كيفيت مطالب وبلاگ کمک کنید .


سلام بر رمضان

سلام بر رمضان


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٩

نظرات ()

سال نو مبارک

یـا مقلــب القلـوب و الابصار

یـا مــدبــراللیـــل و النهــــار

یـا محـول الحـول و الاحـوال

حول حالنـا الی احسن الحال

 

سال نو مبارک


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در پنجشنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٧

نظرات ()

خاطرات دفاع مقدس

راز چهره‏هاى آشنا
روزهاى قبل از عمليات، زيارت عاشورا كه مى‏خوانديم، حال عده‏اى با بقيه كاملاً فرق داشت. با سوز و ناله عجيبى عزادارى و گريه مى‏كردند و از هوش مى‏رفتند. بعد از ساعت‏ها مى‏توانستيم آن‏ها را به هوش بياوريم.
موقع عمليات، پيكر شهدا را كه عقب مى‏آوردند، چهره‏ها خيلى آشنا بود؛ همان‏هايى كه شب‏هاى قبل از عمليات از هوش مى‏رفتند...

*******************************

توسلى كه با صداى خمپاره همراه بود
نشسته بوديم كنار خاكريز تا دستور عمليات بدهند. عمليات آزادسازى خرمشهر بود؛ بيت المقدس، يادمان آمد شب چهارشنبه است. حال و هواى دعاى توسل به سرمان زد. رفتيم داخل يك چاله و شروع كرديم به ذكر توسل! نغمه «يا وجيهاً عندالله» با صداى توپ و خمپاره دشمن قاتى شده بود. خمپاره از روى سرمان رد مى‏شد و نزديكمان به زمين مى‏خورد. دراز مى‏كشيديم و دوباره بلند مى‏شديم تا دعا را تمام كنيم. با هر بار صداى توپ و خمپاره پايين و بالا مى‏رفتيم، اما صدايمان قطع نمى‏شد؛ حسن فخار، احمد بابايى، اسماعيل رضايى و محمد رضا نيكوگفتار مطلق در همان توسل، براتشان را گرفتند و آسمانى شدند.


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در جمعه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٦

نظرات ()

وقتی دل بسوزد

وقتی دل بسوزد ، چه باک که جسم هم بسوزد !

متن نامه سرگشاده آقای درخشنده وبلاگ تخریبچی دوران

به جناب آقای مهندس ضرغامی

مبنی بر ممانعت از پخش فیلم اخراجی ها از سیمای جمهوری اسلامی


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦

نظرات ()

سيب درخت وحى

برخاست بانوى آب

پوشيده در خموشى و باران

آيينه‏دار پاكى نامش

دريا و آسمان

گرد حريم او، بيت الحرام نور

پيوسته در طواف‏

قدس و مناه و طور

سروبلند باغ محمد

چشم على، چراغ محمد

اى شانه نحيف‏

اى بركشيده معنى زن را

اى از ازل به دوش گرفته

بار عظيم فاطمه بودن را

سيب درخت وحى

شرق سپيده‏هاى مكرر

از ابتداى عشق تا دور دست روشن تاريخ

رود هميشه جارى كوثر


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در جمعه ٢۳ تیر ،۱۳۸٥

نظرات ()

نجوا با طلائيه و لاله هايش

طلائيه!
با من سخن بگو و پرده از رازي بردار كه سالها تو و خداي تو شاهد آن بوده ايد.
طلائيه!
چقدر غمگيني. آن روز سرافراز و امروز سر به زيرانداخته اي. با كسي سخن نمي گويي و سكوت پيشه كرده اي. اما سكوت تو بالاترين فرياد است و خفتگان را بيدار مي كند و بيداري را در رگهاي انسانهاي به ظاهر زنده مي ريزد. اينجا همه از سكوت تو مي گويند و من از سكونتي كه در تو يافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس هاي طيبه ات، از تو و از رازهاي سر به مهرت، از تو و مردان بي ادعايت كه مس وجود را به طلاي ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقيري است در من كه توان شنيدن قصه هاي پرغصه ات را ندارم.
طلائيه!
مي گويند، اينجا جايي است كه شهيدان حسين وار جنگيده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگي را در تو ديده ام و انتظار اهالي خيام را به نظاره نشسته ام اينجا، چقدر بوي حنجره هاي سوخته مي آيد و چقدر دستها تشنه وفايند.
طلائيه!
من در اين سرزمين حتي به قمقمه هاي عطشان سلام مي دهم و سراغ عباس هاي تشنه لب را از آنان مي گيرم . مگر مي توان سالك عاشورا بود و تشنگي را فراموش كرد و از كنار حلق هاي شعله ور بي تفاوت گذشت.
طلائيه!
من با تمام وجود در تو جاري مي شوم تا در ميان نيزارها و نيزه شكسته ها، سرهاي ستاره گون برادرانم را به دامن گيرم و برايشان از زخم بگويم، از اسارت، از تنهايي، از غربت، از…
طلائيه!
از فراز همه روزهايي كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگي اين دل در كوير مانده را فرونشان. مي خواهم در تو جاري شوم، مي خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بياموزم و بدانم بر شانه هاي زخمي تو چه دلهايي كه آشيان نكرده اند.
طلائيه!
مي گويند «همت» از همين نقطه آسماني شده است، عاشقي كه در پي ليلاي شهادت در بيابانهاي زخم خورده طلائيه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپاي او را تا افق هاي بي نهايت و در امتداد عشق جست وجو كنم. اينجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهايش هنوز مهرباني را منتشر مي كند.
طلائيه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٤

نظرات ()

ايام عاشقی

اشك در چشمان آسمان حلقه زده است .

سال‏هاست زمين بغض خود را فرو مى‏خورد و درونش پر از آتش است .

فقط تلنگرى ديگر باعث فوران اين بغض فروخورده خواهد شد .

فراتش از شرم به سرعت مى‏دود

تا نگاهش به نگاه علقمه گره نخورد

و هرآنچه در ساحل ديده فراموش كند .

هنوز بوى دود از خاطره بيابان به مشام مى‏رسد .

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در سه‌شنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٤

نظرات ()

بياد شهدای جاويد الاثر

شهدا شرمنده ایم

نمى‏دانم تا به حال عاشق شده‏ايد يا نه. نمى‏دانم چقدر اين فرصت‏برايتان پيش آمده كه به چيزى يا كسى عشق بورزيد اما اين را مى‏دانم كه اگر خون تشيع در رگ‏هاى شما جارى باشد بى‏شك تا به حال هم عاشق شده‏ايد. اصلا بگذاريد آب پاكى را روى دستتان بريزم. در شهر ما بچه‏ها قبل از آن‏كه حرف بزنند عاشق مى‏شوند. اين‏كه مى‏گويم شهر ما فكر نكنيد شهرى خارق‏العاده روى اين كره خاكى پيدا شده، نه... اين شهرى است كه در جغرافياى قلب‏هاى شيعيان وجود دارد به وسعت‏سخاوت قلب‏هاى مردمانش، خلاصه كودكان شهر ما پيش از همه چيز عاشق مى‏شوند. شايد شما هم ديده باشيد كودكان شهر ما قبل از آن‏كه حتى نام خودشان را بگويند عشق را بخش مى‏كنند.
مادرش مى‏گفت نذر كرده بودم اگر پسر باشد قبل از هر آموزه‏اى عشق را به او بياموزم آنقدر تلاش كردم تا او عاشق شد. شايد يكساله بود كه اولين بار نام معشوق نازنين را بر زبان آورد. وقتى آن نام محبوب را مى‏گفت گريه مى‏كردم. دست‏هاى كوچكش گونه‏هاى خيسم را زير و رو مى‏كرد. چرا گريه مى‏كنى؟ و من فقط گريه مى‏كردم.
اينجا در شهر ما همه عاشق‏اند و البته معشوق يكى است. بهار كه مى‏شود حتى آسمان هم عاشق مى‏شود. در شهر ما هر كه عاشق‏تر باشد، بارانى‏تر است و امسال شايد بهار از همه ما عاشق‏تر باشد. خوش به حالش.
اگر عصرها به خيابان شهر ما قدم بگذارى تمام چشم‏ها از عشق برق مى‏زند. همه شيدايى‏اند. دستهايشان روى سينه‏هايشان قفل شده شايد عشق ظهور كند. در شهر ما بعضى‏ها عاشق يك جفت دست‏بريده‏اند. بعضى عاشق يك طفل شش ماهه. بعضى عاشق ماه‏اند بعضى عاشق قرآن خواندن خورشيدند. بعضى عطر چادرى خاكى مستشان كرده اما همه اين شيدايى را وقتى در شهر مى‏توانى بيابى كه يك نام زيبا بر دلها نقش بندد.
مادرش مى‏گفت: باورتان نمى‏شود از بچگى هر وقت مى‏گفت: حسين اشك در چشم‏هايش جمع مى‏شد. شايد 10 ساله بود كه ديگر حتى دوستانش كه همنام حسين بودند از رفتار او بهت‏زده مى‏شدند. چقدر حسين را دوست داشت هميشه مى‏گفت چقدر دوست دارم سرم را روى زانوى ارباب بگذارم و گريه كنم و بعد مثل ابر بهار گريه مى‏كرد.
در شهر ما تمام ثانيه‏ها از حركت مى‏ايستند اگر بگويى: لايوم كيومك يا اباعبدالله
مادرش مى‏گفت: رفتنى بود اين را از نگاه آخرش فهميدم. همه چيز را حسين مى‏ديد حتى اگر مى‏خواست دعا كند مى‏گفت: كربلا برى ان‏شاءالله. و رفت كربلا روز عاشورا بعد از 1400 سال، هميشه مى‏گفت: بانو زينب چه دلى داشته كه توانسته از ميان آن‏همه نيزه شكسته‏ها... و گريه مى‏كرد. و حالا من مى‏گويم: خوش به حال زينب كه حسين را پيدا كرد. من چه چند سال است مى‏گردم جز عطر خاكستر بال‏هاى حسينم چيزى را نمى‏يابم.
در شهر ما خانه‏هايى هست كه هر روز كربلاست. يك زينب قهرمان دارد و تمام در و ديوار آن مى‏گويد: گلى كم كرده‏ام مى‏جويم او را. شهر عاشق ما آنقدر به حسين فكر مى‏كند كه حتى هنوز گودال‏هاى قتلگاهش از خون حسين سرخ است چشم دل مى‏خواهد كه مردم شهر ما دارند.
مادرش گفت: امسال محرم نذر كردم برم طلاييه شايد آن‏جا باشد شما دعا كنيد من حسينم را پيدا كنم، قول مى‏دهم به جاى همه شما رگ‏هاى بريده گردنش را ببوسم.
و ما چقدر خوشبختيم در اين عشق / عشق به حسين عشق به تمام خوبيهاست.


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در جمعه ۱۸ آذر ،۱۳۸٤

نظرات ()

دل يعني

دل يعني آسماني آفتابي

دل يعني شبي روشن و مهتابي

دل يعني اقيانوسي آرام

دل يعني موج طوفان دريا

دل يعني علفزاري سبز سبز

دل يعني كوهستاني پر از برف

دل يعني زمين تشنه بر آب

دل يعني رودي خروشان از آب

دل يعني دشتستاني بي علف

دل يعني نخلستاني از رطب

دل يعني بيابان پر از خار

دل يعني بوستان پر از گل

دل يعني بلنداي دماوند

دل يعني فضايي از شهاب سنگ

دل يعني گناه بي گناهي

دل يعني جدا از بي وفايي

دل يعني خطوط دفتر من

دل يعني كلام رهبر من

دل يعني عشق منهاي هوشم

دل يعني تمام حال و كوشم

دل زهرا علي، شير خدا بود

حسن بود و حسين كربلا بود

دل پيغمبرم زهراي اطهر

خدا بود عاشق اهل ابا بود


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در یکشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٤

نظرات ()

ليالی قدر

انا انزلناه فى ليلة القدر

شب قدر، شب نور، رحمت،

شب نزول قرآن كريم و هنگام نزول بركات

و سرآغاز زندگي تازه بشر و مبدأ تحوّل و تاريخ كمال واقعي انسانهاست.

... و بدان كه بايد از خا ك رست و بر افلا ك شد

و رمضان سكوي اين جهش است و ليالي قدر بلندترين اين سكوها

و آيا آنكه از بلندترين سكوها نتواند جستن، از زمين صاف بتواند؟...

هيهات!...

و از اين روست كه منادي رحمت فرموده است:

بيچاره و بد عاقبت كسي است كه در اين ماه بزرگ از آمرزش خدا محروم شود.

خدايا توفيق درک شبهای قدر را به ما عنايت بفرما

التماس دعا


 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٤

نظرات ()

عطر آسمانى سحرهاى رمضان


رمضان آمده است و عطر آسمانى سحرهاى رمضان، عشق را در كالبد خسته عاشقان و عارفان جارى كرده است . خدايا! دوباره زمزمه «يارب، يارب‏» سحرگاهان، شور خاصى در خانه مترو ك دلم جارى مى‏كند و ترنم « اللهم انى افتتح الثناء بحمد ك‏» ، همه تشنگان جام وصلت را بى‏قرار كرده است .
من در ميان سيل اشك عشاق، دست‏هاى بى‏پناهم را به سوى آسمان بر مى‏دارم و ديده بر افق مى‏دوزم . لب باز مى‏كنم تا بگويم، اما بغضى سنگين راه گلويم را مسدود مى‏كند و اشك در خانه چشمانم حلقه مى‏زند .
با روحى سرگردان و جسمى فرتوت، به سوى تو آمده‏ام و دست نياز به سوى تو دراز كرده‏ام كه جز تو دست‏آويزى ندارم . آينه قلبم را سياهى گناه و آلودگى فراگرفته است و اسب تـك تاز نفس در وجودم جولان مى‏دهد . تو مرا آفريدى كه خليفه تو در زمين باشم و من اين موجودى كه شايستگى مقام خليفة‏اللهى را دارد تا حضيض ذلت‏سقوط كردم ... . اكنون در چاهى سياه و تاريـك، با قلبى سرشار از گناه و آلودگى و شرمسار از افعال و كردار خود، رو به سوى تو كردم و دست طلب به سوى تو دراز كردم ... ديروز وقتى باد هوس برگ و بار درخت وجودم را بر زمين ريخت، وقتى كه زمين سرسبز وجودم، در خشكسالى معنويت، به كوره راهى باير تبديل مى‏شد و از كمبود آب زلال معنويت ترك برمى‏داشت; وقتى اين تصاوير را در وجود ويران شده‏ام مى‏ديدم، ندايى به من مى‏گفت:
بى‏تو سرگردانتر از پژواكم در كوه، گردبادم در دشت، برگ پاييزم در پنجه باد . بى‏تو سرگردانتر از نسيم سحرم از نسيم سحر سرگردان، بى‏سر و بى‏سامان . بى‏تو اشكم، دردم، آهم ... آشيان برده ز ياد، مرغ درمانده به شب گمراهم . بى‏تو خاكستر سردم، خاموش، نتپد ديگر در سينه من دل با شوق . نه مرا بر لب بانگ شادى، نه خروش ... بى‏تو ديو وحشت هر زمان مى‏دردم! 
چه آواى خوشى بود، آن آوايى كه اين جام سخن را به آهستگى در كام جانم فرو مى‏ريخت و زمين تشنه وجودم حريصانه اين جام را سر مى‏كشيد . ابتدا كلمات برايم نامانوس بود و گنگ! ... آخر اين قلب سياه شده در اثر گناه و طغيان، اين زمين لم يزرع چه مى‏توانست‏بپذيرد؟ ... زمين لم يزرع و باير دلم، دور شده از باران عشق الهى، در جستجوى قطره‏اى هر چند اند ك و ناچيز از آب معرفت‏بود و حالا اين ندا در وجود من به سخن درآمده بود و زمين حريصانه اين قطره‏ها را مى‏بلعيد ... ندا بار ديگر جملات را برايم تكرار كرد: «بى‏تو مرغ درمانده به شب گمراهم‏» ! آسمان چشمانم به باران نشسته بود و آرام آرام مفهوم كلمات در قلبم جاى مى‏گرفت و حالا ... در اين واپسين نفس‏هاى خورشيد، در اين لحظاتى كه شفق با آخرين قطرات هستى خورشيد خونين گشته، من در حالى رو به سوى بارگاه كبرايايى‏ات كرده‏ام كه تمامى پيكر رنجور و نحيفم را ظلمات و سياهى سركشى و عصيان فرا گرفته است . در سنگستان زندگى، در تلاطم خوبى‏ها و بدى‏ها، بلم شكسته وجودم، در گرداب نيستى و هلاكت، بيش از پيش به جلو مى‏رفت تا به شهر غرور رسيد . من شهريار شهر غرور و تكبر بودم و نخوت و آز را در مجاورت كاخ سركشى‏ام جاى داده بودم . آنگاه كه بر سرير حرص نشسته بودم و نخوت و آز برايم نغمه سرداده بودند، آن ندا در آسمان قلب زنگار گرفته‏ام زمزمه كرد: «يا ايهاالانسان ماغر ك بربـك الكريم‏» . سراسر وجودم به لرزه درآمده بود و پايه‏هاى نااستوار تخت‏سلطنتم لرزيد و در حال فرو پاشيدن بود . نمى‏دانستم به كدام سوى پناه ببرم و به كجا بگريزم كه مرا اميد نجاتى باشد، سرگردان و حيران و وامانده از كشاكش نفس و وجدان بودم كه نداى آسمانى بار ديگر زمزمه كرد: هر گاه در تلاطم امواج زندگانى اسير گشتى و راه به وادى نيستى بردى، قرآن بخوان  . كتاب عشق را گشودم و خواندم: «ادعونى استجب لكم ...»

وجودم آرامشى يافت كه تا به حال نچشيده بودم . خداى من! در دلم شوق تو، اكنون به نياز آمده‏ام .

آمده‏ام تا قلب سياه شده‏ام را با نور كبريايى‏ات جلا بدهى و سياهى را از آن پاك كنى . آمده‏ام تا كوير لم يزرع دلم را با باران رحمت الهى‏ات به گلستانى از شور و عشق، و شوق و طراوت تبديل سازى . آن ندا به من مى‏گويد: درد را بايد گفت ... حرف را بايد زد . و من آمده‏ام تا دردهايم را برايت‏بگويم، كه تو خود گفتى: صد بار اگر توبه شكستى، بازآ! آمده‏ام تا سينه‏ام را كه آينه‏اى است‏با غبارى از غم و اندوه، پاك كنى . آمده‏ام، چرا كه آشيان تهى دست مرا مرغ دستان تو پر مى‏سازد ...  آمده‏ام، چرا كه هيچ كس جز تو لايق دل بستن نيست; كه همه فانى‏اند و تو باقى! آمده‏ام، چرا كه حالا دريافتم، دل هر كس دل نيست . آمده‏ام، چرا كه كودك قلب من، اين قصه شاد از لبان تو شنيد: مى‏توان به درون اين مزرعه خشك و تهى بذرى ريخت . مى‏توان از ميان فاصله‏ها را برداشت . دل من با دل تو هر دو بيزار از اين فاصله‏هاست .  آرى به حقيقت منم آن نيازمندى كه به تو نياز دارم . اگر از تو باز دارم، به كه ندا به من مى‏گويد: باز كن پنجره را، صبح دميد .  و من پنجره شهر دلم را باز مى‏كنم و شميم خوش و دلنواز يادت را به اتاق تاريك دلم مى‏فرستم . خانه سياه شده قلبم، نفسى تازه مى‏كشد و دست‏هاى بى‏پناهم آرام آرام بالا مى‏آيد و لبانم به نام تو متبرك مى‏شود . نامت را تكرار مى‏كنم و هر بار كه نامت را زير لب تكرار مى‏كنم، لبانم به لبخندى گشوده مى‏شود و جانى تازه مى‏گيرد! ندا فرياد بر مى‏آورد «الا بذكرالله تطمئن القلوب‏» و قلب من آرامش مى‏يابد!

خداى من! با دست نياز آمده‏ام كه فقط تويى آن كه مى‏بخشايد، بعد از هر گناه و تويى كه مى‏توانى دستم را بگيرى و مرا از اين منجلابى كه با دست‏خود براى جسم و جان فرسوده از گناهم درست كرده‏ام، رهايى بخشى! در اين زمان كه عشق به شكوفه نشسته است، دستم بگير كه جز تو كسى ندارم و من تو را مى‏خوانم و تو مرا درياب كه به غير از تو مرا اميدى نيست .

در رمضان به درگاهت آمده‏ام، چرا كه رمضان يعنى «و نفخت فيه من روحى‏» در كالبد خاكى انسان . يعنى حلاوت وصلى دوباره با روح پاك عاشقى و شيدايى . يعنى در جستجوى نگاه بى‏قرار برآمدن و آن را يافتن . يعنى آن نگاه بى‏قرار شدن . در پى معشوق شتافتن و ذره ذره عشق را در رگ و پى وجود يافتن!

حالا من اين موجود آلوده به گناه، در اين ماه مهمانى كه تو ميزبان بندگانى، آمده‏ام و كوله بار سنگين گناهم را بر درب خانه‏ات نهاده‏ام كه تو مرا از گرداب آلودگى نجات بخشى كه من «در كلبه حقيرم چيزى دارم كه تو در بارگاه كبريايى‏ات ندارى من چون تويى را دارم و تو چون خود را ندارى! .»


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در سه‌شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٤

نظرات ()

این مرگ، مرگ تو نیست

اين پای را بگو از ارتعاش بايستد،

اين دست را بگو كه دست بدارد از اين لرزش مدام،

 اين قلب را بگو كه نلرزد،

اين بغض را بگو كه نشكند و اشك از ناودان چشم نريزد.

اين دل را بگو كه فاطمه هست، نمرده است.

ای جلوه خدا ! ای يادگار رسول!

زيستن بی‌تو چه سخت است.

ماندن، بی‌تو چه دشوار.

اين مرگ، مرگ تو نيست. مرگ عالم است.

حيات بی تو، حيات نيست.

اين مرگ، نقطه ختمی است بركتاب جهان.

زمين با چه دلی تو را در خويش می گيرد و متلاشی نمی‌شود؟

آسمان با چه چشمی به رفتن تو می نگرد كه از هم نمی پاشد و فرو نمی‌ريزد؟

خدا اگر نبود من چه می كردم با اين مصيبت عظمی؟

"انا لله و انا اليه راجعون"

فاطمه جان! عزيز خدا ! دردانه رسول!

چه بزرگ است فتنه های جهان و چه عظيم است ابتلاهای خدای منان.

پس از ارتحال پيامبر، خدا می داند كه دل من، تنها گرم تو بود.

در آن وانفسای بعد از وفات نبی كه همه مرتد شدند جز چند تن،

چشمه زلال اسلام محض از خانه تو می‌جوشيد.

 

هيهات. هيهات

 

اگر رود خروشان اسلام در مسير اصلی خويش،

يعنی جرگه رضای تو و نه شوره زار غضب خداوند جريان می يافت،

مدت اقامت تو در دنيای پس از رسول، اينسان قليل و ناچيز نمی گشت.

آنچه تو، همسر جوان مرا شكست، شكست نور بود

پس از وفات پيامبر و آنچه تو،مادر مهربان كودكان مرا به بستر ارتحال كشانيد خون دل بود.

اهل زمين و آسمان گواهند كه تو پس از پيامبر، هيچ نخوردی جز خون دل.

زهـرای من !

 

 اين تازه ابتدای مصيبت ماست.

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٤

نظرات ()

کوثر خونين

صلی الله عليک يا فاطمه الزهرا

آيا كسي توانسته است غم فاطمه (س) را در سوگ پدر به تصوير بكشد . جز ناله هاي بيت الاحزان فاطمه ؟آيا عارفي توانسته است در اين اندوه جگر سوز مرثيه بسرايد آنچنانكه از عمق رنج آدمي در چروك هاي پيشاني علي (ع) خبر دهد و وسعت غم هاي خلقت را در پهناي اشك علي (ع) بشناسد . جز با اشك پنهاني علي ؟ سوز اشكهـاي فاطمه (س) ، هنوز پاي عارفـان را در بيت الاحـزان سست مي كند و كمـر ابرار را مي شكند و آتش به جان اوليا الله مي اندازد.و اين قلم تنها كاري كه مي تواند بكند . اقـرار و اعتـراف به عجـز است در مسيـر شناخت الفبـاي كتاب مظلـوميت . چه رسـد به شناساندن و تقـريـر و تصـويـر كـردن آن .

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در سه‌شنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸٤

نظرات ()

بهار طبيعت و بهار دل

يا مقلب القلوب و الابصار

آمد بهـار جـانهـا ، اي شـاخ تـر بـرقصـــاي
چون يوسف اندر آمد، مصر و شكر برقصای


با سلام و شاد باش نوروز
ظهور  آسماني بهاران و پديداري نوروز 84 ، گاه ادراك نفحات عرفانی محضر رضوانی « رب ودود » و موسم شور انگيز وسعت اقتدار هويتهای سبز « اهل ايقان» بر هم تباران باغزارهای ياس و شقايق و آنانی که در پنهان خويش بهاری به امانت دارند و با گلوی عطش دگرگوی خود سخاوت بارانی پلکهای معصوم فصل رويش و طلوع را زائرند و پلکهای نجيب عاطفه و مهربانی را جويا مبارک باد حلول بهار جانها  بر مقتدای سبز نسل برتر بسيجی. مهدی فاطمی مرام (ع) و مقام عظمای ولايت تبريک و تهنيت باد. انشالله سال جديد به برکت نام مولايمان حضرت سيد الشهدا (ع) سالی سرشار از موفقيت و توفيقات معنوی برای شما حسينی سيرتان باشد. . جا دارد در اين بهار يادی از شقايق های آسمانی بکنيم . از آنهايی که تا بی نهايت پر کشيدن تا قصه عاشقی را حکايت کنند.  

امضاء : آلاله شکسته


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در دوشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٤

نظرات ()

شهادت

گفتی : شهــادت ؟

گفتم : قطره خون می خواهد و مقداری شهامت

آه کشيدی

گفتم : شهادت مرهمی است بر زخم مرگ

 . . . و ديگر هيچ !

امضا : آلاله شکسته


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۳

نظرات ()

بعد شهدا چه کرده ايم

پرسيدی:

بعد از شهدا چه کرده ايم ؟

جوابت دادم :

هيچ

از حرمت آلاله نوشتيم

در حالی که

پای مان روی لاله ها بود

امضا: آلاله شکسته


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

نظرات ()

ميلاد ارباب مبارک

السلام عليک يا ابا صالح المهدی ادرکنی

ميلاد با سعادت

آخرين سحاب رحمت و

تنها ذريه ذخيره دودمان آل طاها

 

حضرت ولی عصر (عج)

 

بر منتظران و چشم انتظاران حضرتش

 تبريک و تهنيت باد


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در چهارشنبه ۸ مهر ،۱۳۸۳

نظرات ()

شهـــدا شرمنـــده ام

 السـلام علیـک یـا فاطمـه الـزهـرا (س)

بار ديگر شميم وصال ياران به مشام رسيد

دوباره تهران ميزبان آلاله های شکسته ای شد که ساليان سال در غربت بودند

و آمدند تا غبار از روی چهره شهر و ديارمان بردارند

و باز دلهايمان را صيقل دهند تا چون آينه نور به آن بتابد

آری شهدا آمدند و بوی ياس را به ما هديه دادند

اما ما بعد از آنها چه کرده ايم؟

جوابی داريم؟؟

فقط می توانم بگويم

شهـــدا شرمنـــده ام

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۳

نظرات ()

دلم تنگه

 

بیشتر موقعها که هوای پرواز به سرم میزنه،وقتی نگاه می کنم می بینم

که دیگه نه بالی مونده و نه حالی.......

 

اونموقع دنبال یه همدرد می گردم یکی که اونم دوست داشته بپره ولی نتونسته

چون به درد من دچار .......... 

ولی هرچی نگاه میکنم میبینم دیگه همرهی نمونده که غمخوار این دل دردمند باشه........

چون هر کسی هم که بوده، اونم بال درآورده و رفته ....... 

این وسط فقط من می مونم و یه عالمه آرزو........

ویک چشم انتظار که شاید .........

شاید باز کسی بیاد........

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۳

نظرات ()

گلی گم کرده ام

 

سلام دوستان و ياران عاشق

اين چشمان کوچک ما  در اين دنيای خاکی و اين ايام زود گذر عمر شاهد چه اتفاقات بزرگ و باور نکردنی هست. آره دوستان . يه بار ديگه در شهر ما و هنگام تشيع ۳۵۰ کبوتر خونين بال اتفاق عجيب رخ داد.

کاميون حامل اجساد مطهر شهدا که همچون نگينی توسط مردم احاطه شده بود در خيابان و بسوی معراج شهدا در حرکت بود و مردم قدر شناس اهم از زن و مرد پير و جوان  با حضور پر شور خود و با اشک ديده گان خود اين کاروان را بدرقه می کردند . در اين جمع مادر پيری بياد فرزند مفقود الاثر خود در خيابان و در مسير حرکت کاروان حامل شهدا حضور يافته بود تا با اشک ديدگان خود رجعت اين پرستوهای مهاجر را خوش آمد بگويد . با ديدگان اشکبار و صدای بغض آلود که بعضا با هقهقه گريه همراه ميشد با اين عزيزان رجعت کرده نجوا و درد دل می کرد. همانطور که به تابوت حامل اجساد مطهر شهدا نگاه می کرد نا آگاه نام آشنايی توجهش را بخود جلب کرد.

باور کردنش در ابتدا خيلی سخت بود اما حقيقت داشت و او خواب نمی ديد . بله اسم فرزند مفقودش  بر روی يکی از تابوتها نقش بسته بود و حکايت بر آن داشت که ايام چشم انتظاری مادر به سر آمده. بله عزيزان . تابوت ياد شده حامل پيکر مطهر فرزند اين مادر بود که ساليان سال مادر چشم انتظارش بود. صحنه بسيار زيبا  و آتشينی بود و گفتگوی مادر با گل گمگشته خود که پس از سالها پيدا شده بود ديدنی وبا عظمت بود. ای کاش می بوديد و از نزديک نظاره گر اين صحنه می بوديد که مادر چگونه با جگر گوشه خود که پس از سالها به لانه رجعت کرده بود زمزمه و درد دل می کرد . بيان و نوشتن آن لحظات از توان من خارج است و نمی توانم با هيچ کلامی و جمله ای آن لحظات را بيان کنم جز اينکه در مقابل آن همه بزرگی سکوت کنم.

خداوندا نيايد آنروزی که شهدا را فراموش کنيم

شهدا را می بايست به دل سپرد نه بخاک 

يا علی مدد

التماس دعا

امضا : جا مانده از قافله عشق

 


کلمات کلیدی :

نوشته شده توسط آلاله شكسته در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸۳

نظرات ()

:: سلام بر رمضان
:: سال نو مبارک
:: خاطرات دفاع مقدس
:: وقتی دل بسوزد
:: سيب درخت وحى
:: نجوا با طلائيه و لاله هايش
:: ايام عاشقی
:: بياد شهدای جاويد الاثر
:: دل يعني
:: ليالی قدر
:: عطر آسمانى سحرهاى رمضان
:: این مرگ، مرگ تو نیست
:: کوثر خونين
:: بهار طبيعت و بهار دل
:: شهادت




درباره :
پروفایل مدیر : آلاله شكسته

:: حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
 


:: امرداد ۸٩
:: اسفند ۸٧
:: بهمن ۸٦
:: مهر ۸٦
:: تیر ۸٥
:: اسفند ۸٤
:: بهمن ۸٤
:: آذر ۸٤
:: آبان ۸٤
:: مهر ۸٤
:: تیر ۸٤
:: خرداد ۸٤
:: فروردین ۸٤
:: اسفند ۸۳
:: مهر ۸۳
:: تیر ۸۳
:: اردیبهشت ۸۳
:: فروردین ۸۳
:: اسفند ۸٢
:: آبان ۸٢

.:.



صفحه نخست | ايميل ما | لينك آر اس اس | عناوین مطالب وبلاگ | طراح قالب

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by shamimevesal
Design By : wWw.Theme-Designer.Com